محمد بن على ظهيرى سمرقندى

290

سندباد نامه ( فارسى )

شحّ : بخل ورزيدن شحم : پيه شحنه : پاسبان شخسار : زمين سخت و ناهموار شرف : اصطلاح نجومى است در مقابل هبوط شرف : جمع شرفه : كنگره شره : آز و طمع شست : قلّابى باشد كه بدان ماهى گيرند ( برهان قاطع ) ششدر : در بازى نرد چنان است كه يكى از بازيكنان ، شش خانه مقابل مهره‌هاى حريف را گرفته باشد و او نتواند مهره‌هاى خود را حركت دهد . كنايه از سخت در تنگنا افتادن ( معين ) شعار : علامت و نشانه ، لباس زيرين شعب : درّه شعوذه : شعبده شفاه : جمع شفه : لب شقاق : مخالفت و دشمنى شقّ : كرانهء كوه شگرف : عجيب ، بزرگ شمامه : گلوله‌اى به شكل گوى مركّب از خوشبوها كه در دست گيرند و بويند ( معين ) شمايل : جمع شميله و شمال : خوى و طبع شمر : بركه ، حوض شمل : پوشش ( نفيسى ) شميم : بوى خوش شمّه : اندك شواغل : جمع شاغله : مانع و بازدارنده شوى : شوهر شهمات : شاه مات ، اصطلاحى است در بازى شطرنج و وقتى گفته مىشود كه شاه مات شود و ديگر نتواند حركت كند . شيب : پيرى شيم : جمع شيمه : عادت و خلق شين : زشتى - ص - صاحب قران : كسى كه به هنگام انعقاد نطفه يا در وقت زادن وى قرانى در سيّارات صورت گيرد ( معين ) صاين : پرهيزگار صبا : كودكى صبوت : ميل كردن به سوى كودكى و مشتاق آن شدن ( آنندارج ) صدأ : زنگار آهن ( دهخدا ) صرح : كوشك ، قصر صرصر : باد سخت صعلوك : دزد صعوه : مرغى است به اندازه گنجشك كه سينه‌اى سرخ دارد صفرا : از اخلاط چهارگانه ، خشم و غضب صفرت : زردى